شاهدخت سرزمین ابدیت

می دونی     ای بابا انتظار دارم چی رو بدونی  گیر دادیا ولم کن

خوب بذار نفس عمیق بکشم              خیلی خوب     بهتر شدم

راستی یه در خواست کمک دارم    اره از تویی که اونجوری به صفحه ی مانیتور خیره شدی 

اره به جان خودم با توام     دنبال یه اسم هنریم    اخه واسه کتاب شعرم می خوام

به نظرم اسم خودم خیلی قشنگه ها ولی خوب پس افه ی هنری رو چی کار کنم   باید یه اسم  جالب باشه دیگه 

اره خوب برام چندتا اسم خوب بنویس     منتظرما

حالا جونم براتون بگه   یعنی داشت می گفت   همون می دونیه رو داشت می گفت

دیشت جاتون خالی رفتم عروسی پسرعموم    اره خوش گذشت جاتون خالی ولی طبق یه

سنت قدیمی و بدون دعوت توی خانواده ی ما مثل همیشه دیر رفتیم

ولی خوب خدا رو شکر عروسی رو به خاطر من معلق نگه نداشتن

حالا نگو چه پررو اخه بنده مجلس گرم کنم دیگه     فقط هنوز یه سوال داره منو می کشه

من تازه رفته بودم توی سالن ولی یک دفعه دیدم وسط سالنم و دور و برمم شلوغه

اصلا یه چیز عجیبی بودا   مانتومم یکی دراورده بود و اویزون کرده بود

فقط تنها چیزی که یادمه اینه که وقتی از در اومدم تو دورم شلوغ شد و بعدشم اون وسط بودم

مریمم    دخترعموم رو می گم هی می گفت چقدر دیر کردی منتظرت بودم

اخه با ورود من عروسی تازه شروع شد

اخر شبم که داشتم می رفتم همه ماچم می کردن که دست درد نکنه خوب شلوغ کردی

ولی خوب تازه جلوی خودم رو نگه داشتم

اخه بی معرفتا نذاشتن داماد رو اذیت کنم دیگه

حتی نشد طبق قوانین اذیت کردن داماد توی سرش شکلات پرت کنم  انقدر دلم سوخت

عوضش کاری کردم که همه جوگیر شدن و اون وسط شلنگ تخته می نداختن

یه چیز دیگه هم دلم رو سوزوند     اخه رقص دمپایی نرفتم که بخندیم چون یادم رفت دمپایی ببرم

ولی خوب خیال مامانم راحت بود که کمتر از همیشه شیطونی میکنم

ولی واسه همین کم شدن شیطونی هم کلی انتقاد خورد تو سرم

نوشته شده در ٢٥ تیر ۱۳۸٦ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |